از کودکی یادم دادند که بترسم
از دختر بودنم فرار کنم از زنانگی ها فرار کنم از زیبایی ها فرار کنم
آن روزها رنگ گناه بود قرمزگناه بود شکل قلب گناه بود
آن روزها دامن چین دار ممنوع بود تولد ممنوع بود دفتر خاطرات ممنوع بود
آن روزها من دختر بودم با شلوار مخمل قهوه ای موهای کوتاه آلمانی سوار دوچرخه
آن روزها دختر بودم اما از دختر بودن بلد نبودم دلبردن از پدر را بلد نبود با صدای ظریف حرف زدن را
آن روز ها دختر بودن را در رویا هایم کشف می کردم در عکس ها در ساعت ها مدل های بافتنی مجله زن روز را ورق زدن
این سارا هنوز می ترسد
می ترسم بخواهم دور چشمانم را سیاه کنم یا آن رژلب را پر رنگ بکشم
می ترسم هنوز دامن کوتاه بپوسم و پاهایم را لخت روی هم بی اندازم
می ترسم هنوز میهمانی ها بی پروا برقصم
می ترسم هنوز از دوست داشتن حرف بزنم یا آن قلب های شیشه ای قرمز را از جعبه اسرار آمیز بیرون بیاورد
هنوز صدای ظریف ندارم هنوز شلوار جین با کفش کتانی می پوشم هنوز اولین نفری هستم که روی پشت بام می رود دود کش هارا چک کند هنوز نگاهم بلد نیست آرام حرف بزند
همه زنانگی من همه آروزهای دختر بودن من جمع شده اند در یک جعبه چوبی با قفل با کلید سالهاست که ته کمد مانده خاک می خورند
این است که راضی نیستم از خودم
هر چه بیشتر روبروی آینه می ایستم و نگاه می کنم می بینم این سارا نیست
این سارا خیلی چیز ها را بلد نیست
هنوز در رویاهایش به سر می برد
هنوز زن بودن و لذت بردن را بلد نیست
این سارا می ترسد هنوز از این که بخواهد زن باشد و زنانگی کند
هنوز جرات گفتن کلمه رنگ- قرمز – قلب را ندارد
** در قاب غمگین پنجره
موهای خسته و
پیراهن سیاه دخترکی که دور می شود
دور می شود
دور می شود
(گروس عبدالملکیان)
*** خیلی حرف های دیگه بود که باید گفته می شد خیلی رازهای زنانه دیگری وجود داشت که در دل هر دختری خفه شده اما هیچ کدام از اونها تو کلمه جا نشد
در حد یک زمزمه ذهنی باقی موند زنانگی تنها به اینها نیست