تبليغاتX
متن هایی برای هیچ

متن هایی برای هیچ

 

زن پاهایش را با ریتم تند به زمین می کوبد با عجله وسایل کشو میز آرایشش را برای پیدا کردن چیزی بیرون میریزد بسته آلویز را که روی میز می گذارد مرد از روی تخت با لبخند شیطانی اش نیم خیز می شود:

- تو هم مثل زن من از اینا استفاده می کنی

زن درد میشود سیاه میشود دهانش تلخ میشود زهر می شود  بسته ژلوفن را بر میدارد از اتاق بیرون میرود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/11ساعت 10:15  توسط سارا  | 

 

 

بهار که میشود من پر از انرژی ام آرام و قرار ندارم دلم دشت  می خواهد و کوه و جنگل دلم می خواهد یک عالمه دوست درو برم باشند صبح هایمان را وسط گله گوسفندان بنشینیم با چوپان نیمرو بخوریم وسط پیچ های دو هزار و سه هزار وحشیانه جیغ بکشیم باد را بپیچانیم لابه لای موهایمان لابه لای مه جواهر ده گم شویم وی شن های کیاسر ولو شویم با دارکوب های سیاهکل صحبت کنیم برویم برویم دور بزنیم برسیم به دماوند به لاریجان وسط دشت وسط شقایق ها دوستی بیاید لقمه نان و پنیر و زیتون بدهد دستم آتش درست کند چای روی هیزم آتش بخوریم داغ داغ گل گلدون بخوانیم با صدای بلند به ضرب روی بازوان که فراموش کنیم لحظه را زمان را که....

بهار که می شود من بی تابم وجودم آتش دارد در این شهر راه میروم که زیر خاکستر نماند حداقل ترق تروقی بکند من خود لعنتی ام را می شناسم می دانم چه بلایی قرار است سر خودم بیاورم تا چند وقت دیگر

من نگران خودم هستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/01/21ساعت 10:47  توسط سارا  | 

 

سال که نو میشود سبزه ما تازه جوانه زده کچل است ماهی سیاهه ماهی سفیده را به قتل رسانده پدرم ماهی دوست دارد آن هم از نوع سیاه سه دمش شمع ها روشن نمی شوند تا کبریت میگیری روی فتیله خاموش میشوند مادرم اصرار داشت از این شمع ها بگیرد که آبکیند من روز میز ناهارخوری چهار زانو نشسته ام روی اپن جا نیست وگرنه می رفتم آنجا خواهرم تازه از رختخواب آمده بیرون بد عنق است می گوید سال تحویل باید وسط روز باشد یا شب مادرم لای قرآنش دنبال یه سوره خوب می گردد پدرم با گوشیش بازی می کند آقای توی تلویزیون دوبار ربنا می خواند وسط دومی نرسیده از خیابان چیزی شبیه صدای تانک شاید آر پی جی می آید بعد می گویند سال نو مبارک من منتظرم هنوز صدای نقاره بیاید من هنوز آرزو نکردم کلی کار داشتم با خدا لحظه سال تحویل کلی شکایت داشتم بابت سال گذشته ...  به همین سادگی به همین آرامی به همین یکنواختی  ۱۳۹۱

 

**آن روزها رفتند

    آن روزهای عید

    آن انتظار آفتاب و گل

    آن رعشه های عطر

   در اجتماع ساکت و محجوب نرگس های صحرایی

   که شهر را در آخرین صبح زمستانی

   دیدار می کردند

   آوازهای دوره گردان در خیابان دراز لکه های سبز(فروغ)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/08ساعت 10:34  توسط سارا  | 

 

این روزها که همه خانه تکانی می کنند من هم بفکر افتاده ام کمی خودم را تکان دهم

مثلا در حالی که دارم داخل کمد را تمیز می کنم دست بندازم وسط مغزم آن خاطرات کهنه  را که آن گوشه ها جا مانده  بیاورم جلو یک نگاهی بندازم آنهایی که دیگر کهنه و داغان شده بندازم توی این کیسه پلاستیکی مشکی البته با رعایت تفکیک تر و خشک البته بعضی هایشان ارزش نگه داشتن دارند  یعنی نمیشود دل کند از آنها بمانند عتیقه می شوند زیر خاکی میشوند می دهم نوه هایم مثلا یادگاری نگه دارند البته اگر نوه هایم لیاقت داشته باشند تیتیش نباشند عشق فرنگ و مک دنالد نباشند شاید هم باشند اما به یادگارهای مادربزرگشان اهمیت بدهند چه میدانم اصلن خودشان می دانند

بعد باید بیام سراغ آدمها یک غربال داشتم قبل تر ها خراب شده سوراخ هایش را چیزی گرفته همه می مانند یک بار با سیم بشورمش سوراخهایش را باز کنم درست می شوند آن وقت آدمهای مانا می مانند همان هایی که ارزش بودن را دارند همان هایی که سالها می مانند بدون اینکه خط رویشان بیافتد

اما  صبر کنید فکر کنم قبل ازهمه اینها باید کار دیگری می کردم باید دست می انداختم داخل همین مغز  و دلم می دیدم قطعی و سیم لختی چیزی نداشته باشند که گاهی وقت ها چراغشان پرپر می زند بعد آدمها می آیند جلو می گویند به به چه خوب چه متفاوت بعد چند وقت نگذشته بروند پی کارشان بگویند اه اه چه غیر قابل تحمل یکم آدم باش یکم دختر باش یکم مثل بقیه اب و رنگ داشته باش اصلا انگار وقتی از هر چی رنگ و روغن و تنوع خسته میشوند می آیند سراغ دختر بی روح شان یک مشکلی هست که فرار می کند بعدش وگرنه هر چه فکر می کنم من همان آدم اولم نه کمتر نه بیشتر این قطعی و وصلی از کجاست نمی دانم که اینجور می شود که اینجور زود دلزده می شوند

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر چیز دور ریختنی و اضافه دارم همین طور بخواهم ادامه دهم خودم هم باید بندازم دور خودم را که چند سال است همین شکلی ام یک جا ثابت مانده ام یک رنگ بزنم به درو دیوارم جایم را بکشم بیاورم این طرفتر حرف و زبان و عادات بدم را دستی بکشم  یک جارو و بخار شوی و گرد گیری حسابی بکنم بهتر می شوم؟نمی شوم؟ 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/12/06ساعت 10:16  توسط سارا  | 

 

از کودکی یادم دادند که بترسم

از دختر بودنم فرار کنم از زنانگی ها فرار کنم از زیبایی ها فرار کنم

آن روزها رنگ گناه بود قرمزگناه بود شکل قلب گناه بود

آن روزها دامن چین دار ممنوع بود تولد ممنوع بود دفتر خاطرات ممنوع بود

آن روزها من دختر بودم با شلوار مخمل قهوه ای موهای کوتاه آلمانی سوار دوچرخه

آن روزها دختر بودم اما از دختر بودن بلد نبودم دلبردن از پدر را بلد نبود با صدای ظریف حرف زدن را

آن روز ها دختر بودن را در رویا هایم کشف می کردم در عکس ها در ساعت ها مدل های بافتنی مجله زن روز را ورق زدن

این سارا هنوز می ترسد

می ترسم بخواهم دور چشمانم را سیاه کنم یا آن رژلب را پر رنگ بکشم

می ترسم هنوز دامن کوتاه بپوسم و پاهایم را لخت روی هم بی اندازم

می ترسم هنوز میهمانی ها بی پروا برقصم

می ترسم هنوز از دوست داشتن حرف بزنم یا آن قلب های شیشه ای قرمز را از جعبه اسرار آمیز بیرون بیاورد

هنوز صدای ظریف ندارم هنوز شلوار جین با کفش کتانی می پوشم هنوز اولین نفری هستم که روی پشت بام می رود دود کش هارا چک کند هنوز نگاهم  بلد نیست آرام حرف بزند

همه زنانگی من  همه آروزهای دختر بودن من جمع شده اند در یک جعبه چوبی با قفل با کلید سالهاست که ته کمد مانده خاک می خورند

این است که راضی نیستم از خودم

هر چه بیشتر روبروی آینه می ایستم و نگاه می کنم می بینم این سارا نیست

این سارا خیلی چیز ها را بلد نیست

هنوز در رویاهایش به سر می برد

هنوز زن بودن و لذت بردن را بلد نیست

 این سارا می ترسد هنوز از این که بخواهد زن باشد و زنانگی کند

 هنوز جرات گفتن کلمه رنگ- قرمز – قلب را ندارد

 

** در قاب غمگین پنجره

      موهای خسته و

       پیراهن سیاه دخترکی که دور می شود

       دور می شود

       دور می شود

     (گروس عبدالملکیان)

*** خیلی حرف های دیگه بود که باید گفته می شد خیلی رازهای زنانه دیگری وجود داشت که در دل هر دختری خفه شده اما هیچ کدام از اونها تو کلمه جا نشد

در حد یک زمزمه ذهنی باقی موند زنانگی تنها به اینها نیست 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/11/24ساعت 10:5  توسط سارا  | 

 

اسفنج را آنقدر فشار می دهم تا کف کند بزند بیرون حباب حباب شود .بازی با حباب ها را دوست دارم بالا می آیند رنگی اند می چرخند می آیند می نشینند می ترکند تمام می شوند به همین سادگی به همین کوتاهی و من به این فکر می کنم که شاید تمام شده ام همین قدر کوتاه همین  قدر ساده  همین قدر آرام

آب جوش را باز می کنم می گذارم با فشار بریزد رو ظرف ها لکه های چربش را ببرید  آب بخار میکند می چرخد ظرف ها در بخار گم می شوند بخار آب را دوست دارم می پیچد به راهش را باز می کند می رود به همه جا سرک  میکشد گاهی وحشی می شود فرار می کندو من به خودم فکر می کنم که سر گردانم هنوز سرگردانم

بین تمام این حباب ها و بخار ها خودم را می بینم که وحشی بی قرار سرگردان می پیچم به تن این شهر خودم را می کوبنم به تن ادم هایش راهی باز کنم صورت هایشان را دو دستی می گیرم داد می کشم توی چشمهایشان. مسخند تمامشان .خودم را می بینم که مثل کودکی از گرسنگی انگشت اشاره هر کسی را جای پستان مادرش می گیرد حریصانه می مکم .می مکم .خودم را می بینم که وسط چهاراه به گریه می افتم بس که صدا زدم نشیندند بس راه رفتند با کفش های بزرگشان.بس که.....

می گویم خسته شدم از این همه غم ممتد از این همه از غم گفتن و شنیدن در کوچه بازار این شهر از این همه دلتنگی از این همه سرگردانی از این همه عطش

می گویم بیا و این منه وحشی نا آرام را آرام کن

***

این نوشته نا تمام است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/06ساعت 9:40  توسط سارا  | 

 

می گویم جایی می خواهم برای خودم

خانه ای

اتاقی

قفسی

کنجی

که شب به شب بروم بخزم آن گوشه اش یله شوم روی قالیچه کرمانش ذل بزنم به سقف همانطور آرام آرام  خوابم ببرد بی صدا بی نور بی دغدغه...

یا اینکه سازم را بردارم بایستم جلوی آینه زل بزنم در چشمانم روی یک پا عقب و جلو شوم  این ساز لجباز را رام کنم بنوازم تا خود صبح ...

یا اینکه بنشینم رو به دیوار ذل بزنم به عکس های تو و بگویم  بدون تو هیچ وقت نمی خواستم به دیوار ها بگویم دوستت دارم...

یا اینکه پایم برود روی کتاب نیمه تمام همان جا وسط راه بنشینم تمامش کنم...

یا اینکه تمام اتاق را از شمعدانی ها پر کنم  قرمز صورتی...

یا اینکه شمع روشن کنم به یاد ...

یا اینکه موهای سیاهم را ...

یا اینکه ...

اما انها می گویند : امنیت امنیت

 

** دنیا ی کوچکی ست 

     تو روز هایت را بر می داری 

     با تکه هایی از من 

     که ریخته است روی خاک 

     من مرزها را 

     خط می زنم از کتاب ها 

     از موهایم که عاشق بود! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 11:25  توسط سارا  | 

 

گاهی باید کم بود تا نبودت احساس شود

اما نه اینکه دیگر هیچ وقت نباشی تا نبودت تبدیل شود به یک فراموشی

از آن فراموشی های مسری واگیر دار که از آن فقط یک خاطره بماند مثل جای اسکار زخمی قدیمی

مثل جای زخم انگشت بریده که هر چند وقت بخارش بیافتد و یادت بیاید چیزی این جا بوده 

که سخت باشد ماگ کنده ات را برداری و ببینی انگشتی نداری که به لبه اش بکشی

نباید به آنجا برسد که عادت کنی با انگشتان دیگرت رد قرمز رژت را از لبه لیوان پاک کنی

می فهمی که منظور چیست ؟

بعضی چیزاها ذاتی اند مانند همین فراموشی ها بخواهی نخواهی مبتلا می شوی

مانند دوست داشتن ها مانند دوست داشته شدن ها

باید راز هایش را بدانی تا بتوانی تحمل کنی

مثل آنکه باید دوست داشته باشی بدون دوست داشته شدن

و یا باید دوستت داشته باشند بدون دوستت دارم

شاید باید بنشینی پشت در هرازگاهی بگویی دوستت دارم

هرازگاهی بگوید دوستت دارم

فرقی نمی کند معشوقه مردی باشی زیر پلی در پراگ

یا عاشق مردی شوی در مترو تهران

باید کم باشی اما فراموش نشوی

 

***تو گفتی که پرنده ها را دوست داری

      اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی

      تو گفتی که ماهی ها را دوست داری

      اما تو آن ها را سرخ کردی

      تو گفتی که گل ها را دوست داری

      و تو آن ها را چیدی

      پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری

      من شروع کردم به ترسیدن.

  ژاک پره ور  ترجمه از : مهدی رجبی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/16ساعت 12:28  توسط سارا  | 

 

من زنم

بافتنی می بافم مانند تمام زنان دنیا .

یک زن وقتی تنها باشد یعنی رسمش این است که تنها باشد هیچ کسی را نداشته باشد قلاب ها را بر می دارد می نشیند یک گوشه بافتنی می بافد یعنی آن قلاب ها جای معشوقش را پر می کنند اصلا از نظر نشانه شناسی همین معنی را می دهد زنی با قلاب یعنی زنی تنها.

 پاییز که باشد اصلن این میل به بافتن را با خودش می آورد من هستم و دل خوشی ام همان چند مغازه قدیمی حسن آباد است تا خودم را گم کنم وسط آن هم رنگ . تا یک تکه نخ پشمی را دستم بگیرم الکی هم شده میان آن همه دنبال کلاف دیگرش بگردم مثل همه کار های دیگرم که یک نمونه کوچک بر می دارم و در همه چیز دنبالش می گردم ! آن وقت است که می آیم می نشینم پشت در اتاق تکیه می دهم به در پتوی قرمز مسافرتی ام را می اندازم روی پایم از کاموا مانند تنهایی هایم توپ پشمی می سازم و می بافم فقط هم شال و کلاه می بافم . یکی از روزها را از رو ، یکی از شب هارا از زیر ،لا به لایش هر چند لحظه عطر می پاشم که هر جا هر کس این شال و کلاه را بو کرد یاد تمام آن روزها و شب ها بیافتد. این بافتن ها آنقدر دست هایم را درگیر میکند که به آرامش برسم آنقدر یکنواخت هست که فکرم را جمع و جور می کند . حالا من مانده ام با این همه شال و کلاه رنگ به رنگ طی این سالها..............

من زنم

بافتنی می بافم

مثل همه زنها

لعنت به این زنانگی 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت 15:52  توسط سارا  | 

 

حالا که خبری نیست
 
چه فرقی می کند
 
که این قاصدک ها
 
تمام روز
 
اطراف من بچرخند
 
یا نه
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/17ساعت 14:3  توسط سارا  |